محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3301
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « نه به خدا چنين نمىكنم . » گويد : يكى از مردم همدان به نام ابو قطن . با اياس بود كه غالبا با سالاران نگهبانى همراه بود و او را حرمت مىداشتند . با ابراهيم نيز دوستى داشت . ابراهيم به دو گفت : « اى ابو قطن نزديك من آى » وى نيزهء درازى همراه داشت . نزديك ابراهيم شد و نيزه همچنان با وى بود پنداشت كه ابن اشتر مىخواهد از او بخواهد كه پيش ابن مضارب وساطت كند كه بگذارد برود . گويد : ابراهيم نيزهء او را بگرفت و گفت : « اين نيزه خيلى دراز است » و با آن به ابن مضارب حمله برد و نيزه را به گلوگاه وى فرو برد كه از پاى در آمد و به يكى از قوم خويش گفت : « پياده شو و سرش را جدا كن . » گويد : پس او پياده شد و سر ابن مضارب را جدا كرد و ياران وى پراكنده شدند و پيش ابن مطيع رفتند . ابن مطيع راشد پسر اياس را به جاى پدرش به سالارى نگهبانان گماشت و به جاى راشد سويد بن عبد الرحمن منقرى پدر قعقاع را شبانه سوى بازار فرستاد . گويد : ابراهيم بن اشتر سوى مختار رفت ، و اين به شب چهارشنبه بود و چون به نزد وى وارد شد گفت : « ما براى قيام ، شب پنجشنبه را وعده نهادهايم اما حادثه اى شد كه بايد همين امشب قيام كرد . » مختار گفت : « حادثه چيست ؟ » گفت : « اياس بن مضارب راه مرا گرفت كه به پندار خويش به زندانم كند ، من نيز او را كشتم و اينك سر او همراه ياران من بر در است » مختار گفت : « خدايت مژدهء نيك دهاد ، اين فال نيك است و ان شاء الله اين آغاز فتح است . » آنگاه گفت : « اى سعيد پسر منقذ برخيز و آتش در نىها بيفروز و آن را براى مسلمانان بلند كن . تو نيز اى عبد الله بن شداد برخيز و بانگ بزن : « اى منصور بيا . »